داستانی که در زیر میخوانید , داستانی واقعی است و از سوی پایگاه اطلاع رسانی پلیس ارسال شده است:

دختر-بدبخت

افسانه تازه عروس جوان درحالی که خیلی جدی حرف می زد گفت: یخ کرده بودم ،زبانم قفل شده بود . او می گفت تکیه گاهم می شود و باور نمی کردم این طوری پشتم را خالی کند.

افسانه کنترلش را از دست داده بود. با چشمانی گریان ادامه داد: پدرم یک عمر پادوی مغازه ای بود و جوانی اش را در آن جا با صداقت و وفاداری خرج کرد.

اما دست آخر جواب سال ها رنج و تلاشش را این طوری دادند و آبرو و حیثیت مان را به بازی گرفتند. زن جوان افزود: خدا بیامرزد پدرم،

دوسال قبل به خاطر بیماری جان خودش را از دست داد. وضعیت زندگی ما پس از مرگ او قاراش میش شده بود.

مادرم کار می کرد تاچرخ زندگی مان را بچرخاند. من هم تصمیم گرفتم کار کنم. می خواستم کمک خرج خانه باشم و از طرفی پشتوانه مادرم بشوم.

دنبال کار می گشتم که به محل کار پدر خدا بیامرزم رسیدم . رفتم و با صاحبکارش سلام و علیکی کردم از دیدنم خیلی خوشحال شده بود و برای پدرم ابراز دلتنگی می کرد. صحبت با او و حضور در محلی که بوی پدرم را می داد برایم خیلی خوشایند بود.

افسانه آهی کشید و گفت: چند روز بعد از این ماجرا زنگ خانه مان به صدا درآمد. همسر صاحبکار پدرم بود. او وقت می خواست و می گفت برای امر خیر می خواهند به خانه ما بیایند.

سرتان را درد نیاورم ، این جلسه که مراسم خواستگاری از من بود برگزار شد و تا چشم به هم زدم دیدم عروس صاحبکار پدرم شده ام.

همه چیز آن قدر زود اتفاق افتاد که خودم نیز مانده بودم چه کار کنم. از خوشحالی در پوست خودمان نمی گنجیدیم.

فقط یک مشکل وجود داشت و آن هم این که امید قبلا ازدواج کرده و همسرش را طلاق داده بود. مادرم می گفت ایرادی ندارد، اینها آشنا هستند و تازه اگر مشکلی هم باشد صاحبکار پدرت نمی آید سر ما را کلاه بگذارد و از این حرف ها .

افسانه خودش را روی صندلی جابجا کرد و افزود: امید حاضر نبود درباره زندگی گذشته اش توضیحی بدهد و فقط می گفت از سادگی اش سوء استفاده کرده اند.

ما با کمک های مالی پدر شوهرم و البته بدون هیچ دغدغه ای زندگی مشترک مان را آغاز کردیم. همه کارهابه ظاهر خیلی خوب پیش می رفت.

از این که می دیدیم در این ازدواج ،مادرم به خاطر تهیه جهیزیه ام به سختی نیفتاده خوشحالی ام بیشتر می شد و سعی می کردم برای امید جان فشانی کنم.

دو سه هفته ای گذشت ، روزهایی که از عمرم حساب نشدند و فکر می کردم خواب خوشبختی می بینم. اما در کمتر از چند ماه واقعیتی تلخ برایم نمایان شد.

امید و همسر قبلی اش با هم آشتی کردند و گاهی همدیگر را می دیدند. از این بابت احساس سرشکستگی همراه با نگرانی شدید می کردم .

از همان روز به بعد رفتار پدر و مادر شوهرم نیز با من تغییر کرد. آنها برای کارهای پدرشان جواب سربالا می دادند و از نوع رفتارشان حس می کردم دیگرجایگاهی در آن خانه ندارم.

افسانه گفت: من تازه فهمیدم همسر قبلی امید ، دختر شریک اقتصادی و طرف معامله های تجاری پدرشوهرم بوده و آنها به خاطر اختلاف های حساب و کتاب های مالی از هم جدا شده اند.

نمی دانستم چه کار کنم ، دیگر امید حتی به رویم نیز نگاه نمی کرد. پدر شوهرم خیلی راحت می گفت یک پولی بگیر و شر خودت را کم کن.

من با حالت قهر به خانه مادرم رفتم، ولی او هنوز خبر نداشت چه بلایی سر زندگی آم آمده است.

نمی توانستم چیزی به او بگویم، حماقت کردم و می خواستم به زندگی خودم پایان بدهم. شانس آوردم از یک قدمی مرگ به زندگی بازگشتم.

امروز برای پی گیری شکایتم به کلانتری ۴۳ آمده ام. امید و خانواده اش حق نداشتند این طوری آبرو و حیثیتم را به بازی بگیرند. دلم خوش بود عروس یک خانواده پولدار شده ام ولی …